بعضی از روزها هم میآیند برای اینکه بدون هیچ اتفاق خاصی رد بشوند و بروند پی کارشان ، امروز از همان روزهاست ، اتفاق خاصی نمی افتد ، صدای خاصی را نمی شنوی ، حتی درگیر فکر و دغدغه ای هم نمی شوی ، نه نمی شود که نمی شود ، رویا نمی بافی ، چشم هایت خسته اند ، حالا تصور کنید در این روزهای این چنینی تنها هم باشید ، مجبور هستید بی کسی هایتان را روی دوشتان بیندازید و از این اتاق به آن اتاق بروید و از آشپزخانه به حال و از پذیرایی به هیچ کجای دنیا بروید! همین دیگر ، البته این تلخی آن قدر ها هم بد نیست ، مثل قهوه ی تلخ خوش طعمی می ماند که تو را معتاد به خودش کرده است ، کسی نیست دیگر ، هیچ کس ، خب نباشد ، این بی تفاوت بودن ها ، این بی حس شدن ها ، این اهمیت نداشتن ها که حالا کسی باشد یا نباشد چه فرقی می کند ، همه ی این ها مثل آن قهوه ی تلخ هستند ، گاهی آن قدر ها هم بد نیست ، اصلا دلت میخواهد چشم هایت را ببندی و تنهایی هایت را سر بکشی و بعد خنده های کش دار مسخره ایی را با صدای عجیب از خودت نشان دهی و بعد جلوی آینه دست شویی بیاستی و به خودت نگاه کنی و بعد هم آن قیچی دسته بنفش را برداری و قرچ قرچ شروع به کوتاه کردن موهایت کنی بعد هم یک نوتلایی چیزی برداری و در کنج اتاقت بنشینی و همین که انگشتت را لیس می زنی به لاک های نصفه و نیمه ات فکر کنی و بعد هم نمی دانم شاید خوابت ببرد و خواب یک پیر مرد گند اخلاقی را ببینی که انگاری همسایه ات هست و شاکی از صداهای گربه ی خانگی ات تو را به باد ناسزا می گیرد و آن عصای قهوه ایی رنگ و رو رفته اش را رو به تو نشانه میگیرد و کمی هم عقب و جلو میکند و همین طور یک بند غر میزند و تو به شلوار خواب آبی راه راه اش فکر می کنی و صدای زنگ است که بیدارت می کند...
برچسب: خواب,خوابگاه دختران,خواب تلخ,خواب به انگلیسی,خوابم میاد,خواب مار,خواب رفتن دست,خوابگرد,خواب زده ها,خواب نوزاد,
نویسنده: یوسف نوری